سيد محمد باقر برقعى
56
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
غزلى به لهجهء محلى شوشترى مرده عشق ااو روزى كه مو ديدُم رخ زيباى تونه * مين دل و سينه گُشيدم به خدا جاى تونه « 1 » رَهنه پى جاروف مرزنگ تيَم رُفتُمَه سيت * اى كه اوهى ترنه خارى كف پاى تو نه « 2 » كيچه دِلمه سيت كُردُمه ريشو پى عرس * تا كَه گرتى نگره قامتِ رعناى تو نه « 3 » تو ابس خوشقدوبالو كه ااولاد بشر * كسى نيسى كه گووم بلكه هه همتاى تو نه « 4 » صاحب حسن خداداى كه در عالم عشق * يوسف و حسن و جمالش چو زليخاى تونه « 5 » آدمىزاده نديدُم مو به ئى حسن و جمال * ا چه نسلى كه جهون عاشق و شيداى تونه « 6 » عاشقونه به تموم كُشتيه پى ناز و ادا * خين هر عاشقى در روز جزا پاى تو نه « 7 » مرده عشق تو و مهر و وفاتُم به خدا * نفسى اى به كشم مال دم « عيساى » تونه « 8 » رباعى ما بىمى و باده مست مستيم و خراب * فارغ ز سبو و جام و ساقى و شراب از عقل مگو قصّه ، كه از روز ازل * يكباره خرد را زدهايم نقش بر آب
--> ( 1 ) - از آن روزى كه من ديدهام رخ زيباى تو را - توى دل و سينه گشودهام به خدا جاى تو را . ( 2 ) - راه را با جاروب مژه چشمم جارو كردهام برايت - اگر كه بيايى نزند خارى كف پاى تو را . ( 3 ) - كوچه دلم را براى تو آبپاشى با اشك - تا كه گردى نگيرد قامت رعناى تو را . ( 4 ) - تو ازبس خوشقدوبالايى كه از اولاد بشر - كسى نيست كه بگويم بلكه اين همتاى تو است . ( 5 ) - صاحب حسن خدادادى هستى كه در عالم عشق - يوسف با آن حسن و جمالش مثل زليخا مىشود . ( 6 ) - آدمىزاده نديدهام من بدين حسن و جمال - از چه نسلى هستى كه جهان عاشق و شيداى تو مىباشد . ( 7 ) - عاشقها را به تمام كشتهاى با ناز و ادايت - خون هر عاشقى در روز قيامت پاى تو مىباشد . ( 8 ) - من مردهء عشق تو و مهر و وفايت هستم به خدا - نفسى اگر مىكشم از بركت دم عيسايى تو است .